مرتضى راوندى
184
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
بگذاشت و سوراخ ديوار را منفذ بگرفت و استوار گردانيد و شگال را در دام بلا آورد و به زخم چوبش بيهوش گردانيد . شگال خود را مرده ساخت چنانك باغبانش « بمرودكى » « 1 » برداشت و از باغ بيرون انداخت . . . چون از آن كوفتگى پارهء با خويشتن آمد ، از انديشهء جور باغبان ، جوار باغ بگذاشت ، پاىكشان و لنگان مىرفت ، با گرگى در بيشهاى آشنايى داشت ، به نزديكى او شد ، گرگ چون او را بديد ، پرسيد : كه موجب اين بيمارى و ضعف بدين زارى چيست ؟ . . . گفت : اين پايمال حوادث را سرگذشت احوالى است كه سمع دوستان طاقت شنيدن آن ندارد ، بلك اگر بر دل سنگين دشمنان خوانم . چون موم نرم گردد و بر من بسوزد ، با اينهمه سختى مرا هيچ آرزويى جز ملاقات و ديدار تو نبود ، كه اوقات عمر در خيال مشاهده تو بر دل من منغّص مىگذشت تا داعيه « 2 » اشتياق بعد از تحمل داهيهء « 3 » فراق مرا به خدمت آورد . گرگ گفت : دوست را چيست ، به زديدن دوست ، شاد آمدى ، شاديها آوردى و كدام تحفه آسمانى و وارد روحانى در مقابلهء اين مسّرت و موازنه اين مبرّت « 4 » توان شنيد كه ناگهان جمال مبارك نمودى و چين اندوه را از جبين مراد ما بگشودى . . . و همچنين او را به انواع ملاطفت مىنواخت و تعاطفى « 5 » كه از تعارف ارواح در عالم اشباح خيزد از جانبين در ميان آمد ، گرگ گفت : من سه روزه شكار كردهام و خورده ، امروز چون تو مهمان عزيز رسيدى و ما حضرى « 6 » نيست كه حاضر كنم ، ناچار به صحرا بيرون شوم ، باشد كه صيدى در قيد مراد توانم آورد . . . شگال گفت مرا در اين نزديكى خرى آشناست و بروم و او را به دام اختداع « 7 » در چنگال قهر تو اندازم كه چند روز طعمه ما بشايد ، گرگ گفت : اگر اين كفالت مىنمايى و كلفتى نيست بسم اللّه ، شگال از آنجا برفت ، به درديهى رسيد ، خرى را بر در آسيايى ايستاده ديد بارگران از او برگرفته و چهار قوايم « 8 » از ثقل احمال « 9 » كوفته و فرومانده . نزديك او شد و از رنج روزگارش بپرسيد ، گفت : اى برادر ، تا كى مسخّر آدميزاد بودن و جان خود
--> ( 1 ) . زنبه ( 2 ) . ميل و خواهش ، قصد ( 3 ) . سختى و ناراحتى ( 4 ) . نيكويى ( 5 ) . مهربانى با يكديگر ( 6 ) . غذا ( 7 ) . خدعه و نيرنگ ( 8 ) . دست و پا ( 9 ) . سنگينى بارها